امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1386/10/01

برای بیست وسه بار متولد شدم !

 

خداوند لحظاتی نو برایم آفرید و به من،

 

گرمی آفتاب را برای عشق ورزیدن،

 

گل ها را برای زیبا نگریستن ،

 

باران را برای  پاک بودن ،

 

 باد را برای بارور کردن ،

 

شب را برای آرمیدن و...هدیه داد.

 

خدایا ، مهربانم !

 

باتمام جسم وجانم سرتعظیم فرودمی آورم ،

 

 که شوق نفس کشیدن رادرمن آفریدی

 

من دوباره متولد شدم

 

برای عشق ورزیدن ،

 

 برای عاشق بودن ،

 

برای با تو بودن

 

سپاس...

 

سپاس...

 

                              سپاس...
1386/09/17

سلام دوستای خوبم

میبخشید که دیر شد آپ این دفعه

سعی میکنم از این به بعد زودتر آپ کنم

راستش دلیل اصلی  آپ نکردنم این بود که نمیخواستم دوبا ره خاطرات  اون روزا برام زنده بشه تواین موقعیت اصلا دلم  نمیخواد به اون روزا فکر کنم دلم میگیره

ولی خب تا کی میتونم بهشون فکر نکنم تا کوچیکترین نشونه  یا حرفی یادم میاد فورا میشینم واسه خودم فکر و خیال درست میکنم البته الان نهایت سعیمو میکنم که احساسم ثابت باشه تغییر نکنه

به هر حال

یه چیزی رو تا یادمه براتون بگم که بیشتر و بهتر منو بشناسین

دیروز غروب با مامانم رفتیم بیرون واسه شام اونم  یه رستورانی  که من پیشنهاد دادم

از اون رستوران خیلی خاطره داشتم چون با دوستام  پارسال رفته بودیم اونجا اون وقتا که  اولای رابطه م با علی بود اون روز بعد یه دعوای مفصل تازه آشتی کرده بودیم خلاصه پر از خاطره و دلتنگی بود واسه من دردسرتون ندم همین که نشستیم  من گفتم آآآخییی  من از اینجا خیلی خاطره دارم چقد دنیا زودگذره    مامانمو میگی ؟؟  همچین چپ چپ نگام کرد و گفت عجب آدمی هستی تو

اگه کسی ندونه فکر میکنه آدم بدی هستی.

با اینکه میدونستم منظورش چیه گفتم یعنی چی؟؟ یعنی هر کی از یه جایی خاطره داشته باشه آدم بدیه؟؟  بد یعنی چی؟؟ از چه لحاظ؟؟

مامانم : مثه این دخترای فاسد و هرزه که به دوست پسراشون این ور اون ور میرن این حرفو پیش کسی نزن همه که نمیدونن تو منظوری نداری همه که از دل پاک تو خبر ندارن پیش کسی این حرفو نزن منو میگی گفتم من پیش کسی گفتم اینو؟؟؟دارم پیش تو میگم

خواستم بگم آره اون خاطره ای که تو فکرشو میکنی رو دارم ولی دیدم به اخم و تخما و حرف و حدیثای بعدش نمی ارزه

خلاصه این مامان من با این زبون تلخش هر از چند گاهی نیشتری به این قلب من میزنه که نابودم میکنه  ولی جدیدا دارم سعی میکنم بهش فکر نکنم

این از این تا دوستام بدونن هانی بیچاره چی میکشه

 

اینو بگم که من تو یکی از شهرای شمالی دانشجوام  خودمم اهل یکی از شهرای  غربی ام

تابستون سال ۸۵ ترم تابستونی گرفتم شهر خودم که راحت تر باشم ولی .....اوایل شهریور سال ۸۵بود که وب اولم رو ساختم همونی که حذف شد

اون وقتا امتحان ترم تابستونی داشتم با یه استاد عقده ای و خاله زنک که اعصابمو خورد کرده بود

خاله زنک از این لحاظ که(چون پدرمم استاد دانشگاهه) رفته بود به پدرم گفته بود دخترتون خیلی مغروره  فکر میکنه واحد ما درپیته و دانشگاه خودشونو به رخ ما میکشید انگار ارث باباشه دانشگاه و من یه غریبه. تو وطن خودم یه غریبه بودم آه. حتی بابامم مثل یه جک اینو واسمون تعریف کرد آخه از یه دکتر این حرف بعید بود منی که نهایت احترام رو همیشه با همه نگه میداشتم  بابام گفت اهمیت نده واسه این گفته که منت بذاره سر من که پس فردا کاری داشت من پارتیشون بشم  ول کن به تو حسودی میکنه.

 ولی خیلی رو دلم موند خلاصه از اون قضیه دپرس شده بودم یه ذره به خاطر همین یه کاری رو شروع کردم که به خاطرش حالم از خودم به هم میخوره .خدای من خودت کمکم کن و ببخش.

 نمیدونم چی شد منی که از چت و این مسائل حالم به هم میخورد رفتم سراغ چت بعد امتحانم یعنی اواسط شهریور ۸۵که ماه رمضونم بود

البته قبلا یک یا دو یار با داداشم الکی مردمو سر کار گذاشته بودیم ولی این دفعه اون کنکوری بود و من تنهایی معتاد شدم هم وبمو توسعه میدادم هم چت میکردم ۳تا آی دی داشتم که یکیش ۱۰یا ۱۱تا ادی داشت  اون موقع خیلی بچه بودم از لحاظ فکری

گفتم که درسته محکم بار اومده بودم ولی خودم فکر میکردم که اینطوری بودن که اصلا با کسی حرف نمیزنم و محل نمیدم خیلی بده و باید یه کاری بکنم  واقعا موندم که چی شد که به خودم جرات دادم که آی دی پسرارو اد کنم اولش فقط با دخترا بعدم کم کم معلوم میشد یکی پسر بوده منم ادامه میدادم باهاش البته چتم تا حدی بود که فقط سر در بیارم که طرف چیکاره س کجاییه  همین میدیدم که آدم درست و حسابی تو چت پیدا نمیشه

حتی با یه آی دی که یه مدت چت کردم مثلا فکر میکردم قلبم براش میزنه ولی نمیدونم چی شد که باهاش دعوا کردم  و البته یه سوال خوبی ازم پرسید گفت هدفت از چت کردن چیه؟؟ من فقط میخوام با مردم آشنا بشم تو چی؟؟   و من بچه کوچولو تازه فهمیدم که منم میتونم انقد خودمو اذیت نکنم که قلبمو راحت به هر کی ندم دو دستی که احساساتمو کنترل کنم

من تا سال ۸۳هیچ خواستگار رسمی نداشتم موقعیتم طوری بود که کسی جرات نمیکرد اسممو ببره

ولی من همیشه فکر میکردم یعنی چرا هیچکس عاشق من نمیشه آیاااا؟؟؟ نگاها ی حسرت بارخیلیارو میدیدم  ولی واسه من ارزشی نداشت من مرد میدون میخواستم . یعنی یه مرد پیدا نمیشه به خاطر من همه سدهارو بشکنه ؟؟ نمیدونم شایدم عجله داشتم

میخواستم مثل اینا که هی پز خواستگارای هرروزشونو میدن منم خواستگار داشته باشم نه واسه اینکه ازدواج کنم واسه اینکه مطمئن بشن خوبم خوشگلم همین

سالی یه دونه خواستگار که با ترس و لرز پا پیش بذاره و با یه نه پا پس بکشه به درد نمیخوره از شماچه پنهون پیش خودم فکرمیکردم چراکسی نمیاد خواستگاری من یه جورایی فکر میکردم قیافم مشکلی داره فک کنم دلیل اصلی این چت کردنم این کمبود توجهی بود که خودم فکر میکردم بهم میشه

 

خدایا چی میشد منو برمیگردوندی او ن موقع تا  این دفعه درست تصمیم میگرفتم ؟؟

تا خودمو اسیر این غم نمیکردم؟؟

 

البته همه این چت کردنا در عرض ۲هفته کمتر اتفاق افتاد

من خلی خوددر گیری داشتم خیلی مسائل برام مبهم بود میخواستم خودم تجربشون کنم از امر و نهی خسته بودم دلم هیجان میخواست از فرشته ظاهری بودن خسته بودم

همیشه میگفتم چطور این دوستای من کلاه این پسرا سرشون میره؟؟چقد احمقن این آدمای تو روزنامه ها مجله ها که انقد زودباورن ولی....... تا اینکه یه روز صبح یه آی دی دیدم تو روم که از این جملات عاشقانه میداد رفتم باهاش یه خورده حرف زدم

خیلی مودب بود اگه چیزایی که میگفت راست بود پسر خوبی بود کسی که لیاقتشو داشت باهاش هم کلام بشم خلاصه ادش کردم وگفتم از آشناییتون خوشحال شدم و کسی نبود جز آق علی خودمون

معمولا بعد ناهار میرفتم اونم  ساعت ۱آن میشد اغلب

اصلا بهش احساسی نداشتم میتونم بگم ازش بدم میومددلیل اصلی که باهاش حرف زدم این بود که مادرش همشهری من بود  ۲۵سالش بود شاگرد اول دانشگاه تو یه شرکتمعروف مهندس بود خونواده شلوغی داشت آخرین بچه بود۳ تا برادر یه خواهر داشت پولدار بودن  ولی اهل یه جایی بود که من ازشون خوشم نمیومد زود صمیمی شد با من از همه بدتر یه اسمی داشت که اصلا خوشم نمیومد  به همین خاطر اصلا به فکر ادامه رابطم با اون نبودم

اون موقع تو گیرو دار تهیه وبم هم بودم یه چند بار که باهاش چت کردم بیشتر من حرف میزدم واون میخواست  از خودم بگم اگرم من میخواستم چیزی از اون بدونم باید خودم میگفتم بگه  یه بار گفت از آرزوهات بگو وای خدای من چه دل بی غمی داشتم اون موقع گفتم براش اینکه یه کارخونه بسازم دوتا بچه داشته باشم اینو که گفتم گفت نه دیگه این یکیو نیستم

خیلی بهم برخورد گفتم مگه قراره  شما باشی ؟؟ چه خیالا 

گفت چرا تو ذوق من میزنی ؟؟

گفتم خیلی زود پسرخاله میشی چه معنی داره

 آخه ما هنوز به هم میگفتیم شما خلاصه این جرو بحثا ادامه داشت و اون همش میگفت تو به من محل نمیذاری و زیر پاتو نگاه نمیکنیو از این حرفا

تو این اوضاع گاهی ادیای دیگه هم آن میشدن و همزمان بود با ۳ نفر چت میکردم یه مدتم یکیشون سریش شده بود که بیچاره عکسشم فرستاد ولی واقعا ازش بدم اومد و ردش کردم دوست دخترش ترکش کرده بود یه همراه میخواست خاک بر سر.تف.

یکی دیگ م بود از همشهریای علی که ازم کوچیکتر بود و مثل یه داداش باهام درد دل میکرد و منم سعی میکردم کمکش کنم با حرفام .

علی تو کافی نت بود اکثرا یه بار بهش گفتم در شخصیت تو نیست میری کافی نت جای خوبی نیست  نرو گفت برنامم جور نمیشه باشه سعی میکنم

یه بار حین صحبتامون یهو دیدم وبکمش روشن شد کت و شلوار تنش بود مرتب ظاهرا خیلی متین بود ولی قیافش دقیقا از اونایی بود که من اصلا خوشم نمیومد لاغر بود یه کم قیافش خوب بود ولی من از اون سبک خو.شم  نمیومد شایدم تو وب خوب معلوم نبود

مجبوری بهش گفتم بابا خوش تیپ !!!!!!!!ولی انقد اعصابمو قیافش به هم ریخت که زود سیم ثانیه پنجره رو بستم خدا ییش رومم نشد زیادم نگاش کنم از یه طرفم میترسیدم یکی بیاد تو اتاقم .

نمیدونم پیش خودش چی فکر کرده بود که یه کاره اومد وسط صفحه یادمه از اون موقع که دیدمش دلسرد شدم. راحت بودم باهاش چون بهش حسی نداشتم . تا اینکه یه شب که مشغول آپ کردن بودم آن شد و ناراحت شد که من دیر جواشو میدم و گفت میرم یه کم رانندگی کنم آروم بشم منم خداییش دلم نمیخواست ازم ناراحت بشه گفتم نرو ببین این آپ آخری رو به تو تقدیم میکنم

گفت بچه شدی؟؟

نمیفهمیدمش برام صقیل بود

خیلی لجباز بود  گفت هر وقت زیر پاتو دیدی خبرم کن   خیلی ناراحت شدم یعنی چی  چرا اینجوری فکر میکنه  من که چیزی نگفتم بهش چقد توقع داره ندیده نشناخته پررو . البته واسه اولین بار دلم واسش سوخت که نصفه شبی میره بیرون حالا راست گفت یا دروغ نمیدونم ولی کلا از حرفاش معلوم بود ناراحته یه مشکلی براش پیش اومده

 

گذشت تا اینکه من دیگه از این چت کردنا خسته شده بودم ولی طبق عادت جلو میرفتم  تا اینکه اواخر شهریور یه مسافرت  ۳ روزه رفتم با ماشین خودمون یه تنوعی بود واسم خیلی خوب بود یه ذره افکارمو جمع کردم .

 

خیلی زیاد شد بمونه بقیه ش سعی میکنم زود بیام

ممنون دوستای گلم که تنهام نمیذارین

 

 

فقط برای تو :

 

اگر معنای عشق را می فهمم همه به خاطر توست .

 

 

1386/09/05

سلام دوستای گلم ممنوم که باعث دلگرمی من شدید.

خیلی دلم میخواد هر روز بیام بنویسم فقط وقت ندارم  خوشبختانه ترم آخرم و اگه خدا بخواد یک ماه دیگه   به جامعه مهندسین وارد مییییشوییییم.ولی مشکلات و فکرای جور واجور از بس به مغزم فشارآوردن و فکرم رو مشغول کردن که دیگه تحملشو ندارم.

واسه اینکه بهتر با من آشنا بشین بهتره از اولا شروع کنم.من از ۱۵ سالگی یه  دفتر خاطرات داشتم که دردامو توش مینوشتم گاهی هم روز مرگی هامو نمیدونم چی شد که خسته شدم از تکراری بودن زندگیم از اینکه همش هر روز مینوشتم رفتم مدرسه ناهار خوردم درس خوندم مامان اینو گفت بابا این کارو کرد خلاصه پاره شون کردم فقط اولی رو واسه  یادگاری نگه داشتم الانم یه دفتر دارم که هر وقت دیگه نمیکشم میرمو سیاهش میکنم از دردایی که دارمولی اونجام نمیتونم راحت باشم چون تا حالا چند بار شده که دست بقیه افتاده و من اینو نمیخوام نمیخوام کسایی که میشناسنم رازای منو بفهمن چون من اون چیزی که اونا فکر میکنن نیستم تصمیم گرفتم وب بزنم پارسال این کارو کردم و از شعرایی که ازشون خوشم میومد واسه پر کردنش استفاده میکردم تقریبا همزمان با آشناییم با علی بود البته اون موقع هیچ احساسی به اون نداشتم آدرسشم به همه دوستا و فامیلا دادم فکر میکنین چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حذفش کردمچون اگه یه احمقی نظر میذاشت که مثلا عاشقتم یا دوست دارم یکی دیگه میرفت و اونو  تو وبش تهدید میکرد قسمت نظراتم تبدیل شده بود به خون وخونریزی چرا ؟؟ چون فکر میکردن شعرای عاشقانه مربوط به کسیه یا یکی تو زندگی من هست و این واسم خیلی بغرنج بود که آدمایی که همه ادعاشون میشد و همه دکتر مهندس بودن در درونشو ن اندازه یه نخود عقل و منطق نداشتن که اینا نوشته های مورد علاقه منه حتی یه بار یکی از اقوام نزدیک گفت که میدون جنگ شده وبت و این واسه من که مقبولترین دختر فامیل بودم یه فاجعه بزرگ بود

من هر وقت آپ میکردم همه رو به مادرم نشون میدادم یا بابام میدونست و البته داداشمم تو بهتر کردن وبم کمکم میکرد ولی از بس به بابام گفتن که ایشون عصبانی شدن و  گفتن این چرت و پرتارو دیگه ننویس چیزای علمی بنویس من که میدونم تو دلت پاکه ولی اینا فقط دلشون میخواد حرف دربیارن سطح فکرشون پایینه درک نمیکنن یا آدرسشو به کسی نده خلاصه  به پیشنهاد همه من بدبخت که عاشق وبم بودم آبرومو بر هر چیزی ترجیح دادم و حذفش کردم یادمه داداشم چقدر حرص خورد  بماند گذشت تا اینکه پارسال درد دوری یا دلتنگی یا غم زمونه یا تنهایی هر چی که دلتون یخواد اسمشو بذارین غلبه کرد و دوباره یه وب دیگه ساختم از داداشم که نمیتونستم مخفیش کنم چون اولا به کمکش احتیاج داشتن ثانیا دلم نمیومد ایندفعم هم من هم داداشم زیپ دهنمونو کشیدیمو  تا حالا جز مامان و بابام کسی از وجود این یکی خبر نداره هر چند اونام وبو ندیدن یعنی من نمیذارم اونام حرفی ندارن میدونن من دلم به یه وب خوشه  ولی خب بازم دستم بسته س نمیتونم به خاطر داداشم احساساتمو بروز بدم اون از من کوچولوتره خیلی جنبه خوبی نداره بشینم لاو بترکونم جلو بچه ولی خب یه جورایی فک کنم بو برده که این شعرا و نوشته ها به یکی مربوطه ولی از بس در مورد من خوب فکر میکنه خودشو گول میزنه اصلا به ذهنشم خطورنمیکنه خواهرش چه احمقیه من واسه همشون یه معصوم عاری از گناهم از اینا گذشته خیلی آقاستبه هر حال بعد ۴ ماه تصمیم گرفتم با روزانه نویسی خودمو سبک کنم از همه کمک بخوامصادقانه بگم دیگه نمیکشم هنگ کردم اشتباه نشه من از نظر خودم همین که با یه جنس مذکر بدون اطلاع خونوادم قول و قرار گذاشتم  گناه محضه حالا فکر کنم فهمیدید که چرا انقد دپرسم و ناا مید از همه خجالت میکشم  من کسی ام که همه دوستام منو تو روابطشون با پسرا الگو میکردن            یکیشون میگفت من بی محلی به پسرارو از تو یاد گرفتم    یه دختر خوانواده دار پولدار  بسیار زیبا  بسیار مقبول مومن  پاک دوست داشتنی خاکی خوب به تمام معنا از هر لحاظ و از همه مهمتر نجیب و مغرور کسی جرات نداشت بهم بگه بالا چشات ابروه                                                                     یادمه یه بار که از کلاس زبان برگشتم و تنها بودم و تاریک بود یه نفر مزاحمم شد هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم فکر میکنید چطور رسیدم خونه؟؟؟؟؟  یه جنازه رسید خونه که از بس جیغ زدم و گریه کردم که چطوراون آشغال به خودش اجازه داده مزاحم من (من دختر فلانی منی که از سرو روم میباره چطور دختریم) بشه وتا صبح حدود ۹ ساعت خون دماغ بودم و کارم نزدیک بود به بیمارستان بکشه اگه مادربزرگم دارو گیاهی تجویز نمیکرد دست خودم نبود انقدر مغرور و عصیانگر بودم که هیچ کس رو اطرافم نمیدیدم اگه بی محلی میکردم به خاطر این نبود که از ته ته ته ته ته وجودم به این کار اعتقاد داشتم بلکه به این خاطر بود که از نوزادی تو گوشم خونده بودن  و روشی جز اون تو ذهنم نبود راه دیگه ای بلد نبودم  همیشه این مهم بود که من دختر فلانیم تو خونواده ما نجابت مهمترین اصله اصلا کسی برام حد و حدود تعیین نکرد تو روابطم تا کجا پیش برم ولی با آموزشا یاد گرفتم تا جایی که به هیچ کس اجازه نمیدادم باهام حرف بزنه البته هیچ جنس مذکری همه هم تشویقم میکردن و بهم افتخار میکردن تا حدی که تنفرم از جنس مذکر شکل گرفت وحتی فمینیسم شدم و همه باز هم به من افتخار میکردن به منی که روتین بار اومده بودم و اینگونه بودن بهم دیکته شده بود حتی واسه همه فامیل آشنا شهر واسه همه میشنیدم که میگن  اونو میبینی به به چه دختری داره فلانی به به نمیتونم از خونوادم ایراد بگیرم شاید اگه اونطوری بار نمیومدم الان این موقعیت رو با حق انتخابی که الان دارم انتخاب نمیکردم  به هر حال دست همشونو میبوسم که تا آخر عمرم مدیونشونم وبراشون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم

دیگه زیادی حرف زدم بقیهش بمونه واسه فردا  ممنون که کمکم میکنید و دلگرم خدایا نوکرتم  

 

فقط برای تو :

عشق من عاشقم باش

 

1386/08/28

سلام دوستان عزیزم

این وبلاگو درست کردم تا خاطرات آشنایی خودم رو بنویسم  

با کسی که فکر میکنم میشه تو تمام مراحل زندگیم بهش تکیه کنم شایدم نشه

واین دقیقا دلیل ساختن این وبلاگه

میخوام ازشما  دوستای گلم  کمک بگیرم

و از راهنمایی ها تون استفاده کنم

خیلی وقت بود تو فکر این کار بودم  ولی منتظر شدم تا 28 آبان بشه

آخه امروز اولین سالگرد آشنایی من و عشقمه

دقیقا یک ساعت پیش بود که رابطه ما شروع شد با یک sms

خب دیگه بقیه ش واسه وقتیکه از دانشگاه برگشتم

همیشه عاشق باشید عزیزانم

و نظر یادتون نره

 

 فقط برای تو :

امروز خیلی دلم هواتو کرده بود خیلی بیشتر از اونیکه فکرشو بکنی

 شوخی نیست سالگرد عشقمون بودوتوپیشم نبودی دیگه دارم میبرم اگه به دادم

نرسی همه جا جلو چشامی صدات همیشه تو گوشمه خیلی سخت بود برام.

خدایا خودت کمکمون کن.