سلام دوستای خوبم
میبخشید که دیر شد آپ این دفعه
سعی میکنم از این به بعد زودتر آپ کنم
راستش دلیل اصلی آپ نکردنم این بود که نمیخواستم دوبا ره خاطرات اون روزا برام زنده بشه تواین موقعیت اصلا دلم نمیخواد به اون روزا فکر کنم دلم میگیره 
ولی خب تا کی میتونم بهشون فکر نکنم تا کوچیکترین نشونه یا حرفی یادم میاد فورا میشینم واسه خودم فکر و خیال درست میکنم البته الان نهایت سعیمو میکنم که احساسم ثابت باشه تغییر نکنه
به هر حال
یه چیزی رو تا یادمه براتون بگم که بیشتر و بهتر منو بشناسین
دیروز غروب با مامانم رفتیم بیرون واسه شام اونم یه رستورانی که من پیشنهاد دادم
از اون رستوران خیلی خاطره داشتم چون با دوستام پارسال رفته بودیم اونجا اون وقتا که اولای رابطه م با علی بود اون روز بعد یه دعوای مفصل تازه آشتی کرده بودیم خلاصه پر از خاطره و دلتنگی بود واسه من دردسرتون ندم همین که نشستیم من گفتم آآآخییی من از اینجا خیلی خاطره دارم چقد دنیا زودگذره مامانمو میگی ؟؟ همچین چپ چپ نگام کرد و گفت عجب آدمی هستی تو
اگه کسی ندونه فکر میکنه آدم بدی هستی.
با اینکه میدونستم منظورش چیه گفتم یعنی چی؟؟ یعنی هر کی از یه جایی خاطره داشته باشه آدم بدیه؟؟ بد یعنی چی؟؟ از چه لحاظ؟؟
مامانم : مثه این دخترای فاسد و هرزه که به دوست پسراشون این ور اون ور میرن این حرفو پیش کسی نزن همه که نمیدونن تو منظوری نداری همه که از دل پاک تو خبر ندارن پیش کسی این حرفو نزن منو میگی گفتم من پیش کسی گفتم اینو؟؟؟دارم پیش تو میگم
خواستم بگم آره اون خاطره ای که تو فکرشو میکنی رو دارم ولی دیدم به اخم و تخما و حرف و حدیثای بعدش نمی ارزه 
خلاصه این مامان من با این زبون تلخش هر از چند گاهی نیشتری به این قلب من میزنه که نابودم میکنه ولی جدیدا دارم سعی میکنم بهش فکر نکنم
این از این تا دوستام بدونن هانی بیچاره چی میکشه
اینو بگم که من تو یکی از شهرای شمالی دانشجوام خودمم اهل یکی از شهرای غربی ام
تابستون سال ۸۵ ترم تابستونی گرفتم شهر خودم که راحت تر باشم ولی .....اوایل شهریور سال ۸۵بود که وب اولم رو ساختم همونی که حذف شد
اون وقتا امتحان ترم تابستونی داشتم با یه استاد عقده ای و خاله زنک که اعصابمو خورد کرده بود
خاله زنک از این لحاظ که(چون پدرمم استاد دانشگاهه) رفته بود به پدرم گفته بود دخترتون خیلی مغروره فکر میکنه واحد ما درپیته و دانشگاه خودشونو به رخ ما میکشید انگار ارث باباشه دانشگاه و من یه غریبه. تو وطن خودم یه غریبه بودم آه. حتی بابامم مثل یه جک اینو واسمون تعریف کرد آخه از یه دکتر این حرف بعید بود منی که نهایت احترام رو همیشه با همه نگه میداشتم بابام گفت اهمیت نده واسه این گفته که منت بذاره سر من که پس فردا کاری داشت من پارتیشون بشم ول کن به تو حسودی میکنه
.
ولی خیلی رو دلم موند خلاصه از اون قضیه دپرس شده بودم یه ذره به خاطر همین یه کاری رو شروع کردم که به خاطرش حالم از خودم به هم میخوره .خدای من خودت کمکم کن و ببخش.
نمیدونم چی شد منی که از چت و این مسائل حالم به هم میخورد رفتم سراغ چت بعد امتحانم یعنی اواسط شهریور ۸۵که ماه رمضونم بود
البته قبلا یک یا دو یار با داداشم الکی مردمو سر کار گذاشته بودیم ولی این دفعه اون کنکوری بود و من تنهایی معتاد شدم هم وبمو توسعه میدادم هم چت میکردم ۳تا آی دی داشتم که یکیش ۱۰یا ۱۱تا ادی داشت اون موقع خیلی بچه بودم از لحاظ فکری
گفتم که درسته محکم بار اومده بودم ولی خودم فکر میکردم که اینطوری بودن که اصلا با کسی حرف نمیزنم و محل نمیدم خیلی بده و باید یه کاری بکنم واقعا موندم که چی شد که به خودم جرات دادم که آی دی پسرارو اد کنم اولش فقط با دخترا بعدم کم کم معلوم میشد یکی پسر بوده منم ادامه میدادم باهاش البته چتم تا حدی بود که فقط سر در بیارم که طرف چیکاره س کجاییه همین میدیدم که آدم درست و حسابی تو چت پیدا نمیشه
حتی با یه آی دی که یه مدت چت کردم مثلا فکر میکردم قلبم براش میزنه ولی نمیدونم چی شد که باهاش دعوا کردم و البته یه سوال خوبی ازم پرسید گفت هدفت از چت کردن چیه؟؟ من فقط میخوام با مردم آشنا بشم تو چی؟؟ و من بچه کوچولو تازه فهمیدم که منم میتونم انقد خودمو اذیت نکنم که قلبمو راحت به هر کی ندم دو دستی که احساساتمو کنترل کنم
من تا سال ۸۳هیچ خواستگار رسمی نداشتم موقعیتم طوری بود که کسی جرات نمیکرد اسممو ببره
ولی من همیشه فکر میکردم یعنی چرا هیچکس عاشق من نمیشه آیاااا؟؟؟ نگاها ی حسرت بارخیلیارو میدیدم ولی واسه من ارزشی نداشت من مرد میدون میخواستم . یعنی یه مرد پیدا نمیشه به خاطر من همه سدهارو بشکنه ؟؟ نمیدونم شایدم عجله داشتم
میخواستم مثل اینا که هی پز خواستگارای هرروزشونو میدن منم خواستگار داشته باشم نه واسه اینکه ازدواج کنم واسه اینکه مطمئن بشن خوبم خوشگلم همین
سالی یه دونه خواستگار که با ترس و لرز پا پیش بذاره و با یه نه پا پس بکشه به درد نمیخوره از شماچه پنهون پیش خودم فکرمیکردم چراکسی نمیاد خواستگاری من یه جورایی فکر میکردم قیافم مشکلی داره فک کنم دلیل اصلی این چت کردنم این کمبود توجهی بود که خودم فکر میکردم بهم میشه
خدایا چی میشد منو برمیگردوندی او ن موقع تا این دفعه درست تصمیم میگرفتم ؟؟
تا خودمو اسیر این غم نمیکردم؟؟
البته همه این چت کردنا در عرض ۲هفته کمتر اتفاق افتاد
من خلی خوددر گیری داشتم خیلی مسائل برام مبهم بود میخواستم خودم تجربشون کنم از امر و نهی خسته بودم دلم هیجان میخواست از فرشته ظاهری بودن خسته بودم
همیشه میگفتم چطور این دوستای من کلاه این پسرا سرشون میره؟؟چقد احمقن این آدمای تو روزنامه ها مجله ها که انقد زودباورن ولی.......
تا اینکه یه روز صبح یه آی دی دیدم تو روم که از این جملات عاشقانه میداد رفتم باهاش یه خورده حرف زدم
خیلی مودب بود اگه چیزایی که میگفت راست بود پسر خوبی بود کسی که لیاقتشو داشت باهاش هم کلام بشم خلاصه ادش کردم وگفتم از آشناییتون خوشحال شدم و کسی نبود جز آق علی خودمون
معمولا بعد ناهار میرفتم اونم ساعت ۱آن میشد اغلب
اصلا بهش احساسی نداشتم میتونم بگم ازش بدم میومددلیل اصلی که باهاش حرف زدم این بود که مادرش همشهری من بود ۲۵سالش بود شاگرد اول دانشگاه تو یه شرکتمعروف مهندس بود خونواده شلوغی داشت آخرین بچه بود۳ تا برادر یه خواهر داشت پولدار بودن ولی اهل یه جایی بود که من ازشون خوشم نمیومد زود صمیمی شد با من از همه بدتر یه اسمی داشت که اصلا خوشم نمیومد به همین خاطر اصلا به فکر ادامه رابطم با اون نبودم
اون موقع تو گیرو دار تهیه وبم هم بودم یه چند بار که باهاش چت کردم بیشتر من حرف میزدم واون میخواست از خودم بگم اگرم من میخواستم چیزی از اون بدونم باید خودم میگفتم بگه یه بار گفت از آرزوهات بگو وای خدای من چه دل بی غمی داشتم اون موقع گفتم براش اینکه یه کارخونه بسازم دوتا بچه داشته باشم اینو که گفتم گفت نه دیگه این یکیو نیستم
خیلی بهم برخورد گفتم مگه قراره شما باشی ؟؟ چه خیالا
گفت چرا تو ذوق من میزنی ؟؟
گفتم خیلی زود پسرخاله میشی چه معنی داره
آخه ما هنوز به هم میگفتیم شما خلاصه این جرو بحثا ادامه داشت و اون همش میگفت تو به من محل نمیذاری و زیر پاتو نگاه نمیکنیو از این حرفا
تو این اوضاع گاهی ادیای دیگه هم آن میشدن و همزمان بود با ۳ نفر چت میکردم یه مدتم یکیشون سریش شده بود که بیچاره عکسشم فرستاد ولی واقعا ازش بدم اومد و ردش کردم دوست دخترش ترکش کرده بود یه همراه میخواست خاک بر سر.تف.
یکی دیگ م بود از همشهریای علی که ازم کوچیکتر بود و مثل یه داداش باهام درد دل میکرد و منم سعی میکردم کمکش کنم با حرفام .
علی تو کافی نت بود اکثرا یه بار بهش گفتم در شخصیت تو نیست میری کافی نت جای خوبی نیست نرو گفت برنامم جور نمیشه باشه سعی میکنم 
یه بار حین صحبتامون یهو دیدم وبکمش روشن شد کت و شلوار تنش بود مرتب ظاهرا خیلی متین بود ولی قیافش دقیقا از اونایی بود که من اصلا خوشم نمیومد لاغر بود یه کم قیافش خوب بود ولی من از اون سبک خو.شم نمیومد شایدم تو وب خوب معلوم نبود
مجبوری بهش گفتم بابا خوش تیپ !!!!!!!!ولی انقد اعصابمو قیافش به هم ریخت که زود سیم ثانیه پنجره رو بستم خدا ییش رومم نشد زیادم نگاش کنم از یه طرفم میترسیدم یکی بیاد تو اتاقم .
نمیدونم پیش خودش چی فکر کرده بود که یه کاره اومد وسط صفحه یادمه از اون موقع که دیدمش دلسرد شدم.
راحت بودم باهاش چون بهش حسی نداشتم . تا اینکه یه شب که مشغول آپ کردن بودم آن شد و ناراحت شد که من دیر جواشو میدم و گفت میرم یه کم رانندگی کنم آروم بشم منم خداییش دلم نمیخواست ازم ناراحت بشه گفتم نرو ببین این آپ آخری رو به تو تقدیم میکنم
گفت بچه شدی؟؟
نمیفهمیدمش برام صقیل بود
خیلی لجباز بود گفت هر وقت زیر پاتو دیدی خبرم کن خیلی ناراحت شدم یعنی چی چرا اینجوری فکر میکنه من که چیزی نگفتم بهش چقد توقع داره ندیده نشناخته پررو . البته واسه اولین بار دلم واسش سوخت که نصفه شبی میره بیرون حالا راست گفت یا دروغ نمیدونم ولی کلا از حرفاش معلوم بود ناراحته یه مشکلی براش پیش اومده
گذشت تا اینکه من دیگه از این چت کردنا خسته شده بودم ولی طبق عادت جلو میرفتم تا اینکه اواخر شهریور یه مسافرت ۳ روزه رفتم با ماشین خودمون یه تنوعی بود واسم خیلی خوب بود یه ذره افکارمو جمع کردم .
خیلی زیاد شد بمونه بقیه ش سعی میکنم زود بیام
ممنون دوستای گلم که تنهام نمیذارین
فقط برای تو :
اگر معنای عشق را می فهمم همه به خاطر توست .