سلام دوستای گلم ممنوم که باعث دلگرمی من شدید.
خیلی دلم میخواد هر روز بیام بنویسم فقط وقت ندارم
خوشبختانه ترم آخرم و اگه خدا بخواد یک ماه دیگه به
جامعه مهندسین وارد مییییشوییییم.
ولی مشکلات و فکرای جور واجور از بس به مغزم فشارآوردن
و فکرم رو مشغول کردن که دیگه تحملشو ندارم.
واسه اینکه بهتر با من آشنا بشین بهتره از اولا شروع کنم.
من از ۱۵ سالگی یه دفتر خاطرات داشتم که دردامو توش مینوشتم
گاهی هم روز مرگی هامو نمیدونم چی شد که خسته شدم
از تکراری بودن زندگیم از اینکه همش هر روز مینوشتم
رفتم مدرسه ناهار خوردم درس خوندم گلی اینو گفت بابا این کارو کرد
خلاصه پاره شون کردم فقط اولی رو واسه یادگاری نگه داشتم
الانم یه دفتر دارم که هر وقت دیگه نمیکشم
میرمو سیاهش میکنم از دردایی که دارم
ولی اونجام نمیتونم راحت باشم چون تا حالا چند بار شده که دست بقیه افتاده
و من اینو نمیخوام
نمیخوام کسایی که میشناسنم رازای منو بفهمن
چون من اون چیزی که اونا فکر میکنن نیستم
تصمیم گرفتم وب بزنم پارسال این کارو کردم و
از شعرایی که ازشون خوشم میومد واسه پر کردنش استفاده میکردم
تقریبا همزمان با آشناییم با تیتاب بود
البته اون موقع هیچ احساسی به اون نداشتم
آدرسشم به همه دوستا و فامیلا دادم
فکر میکنین چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حذفش کردم
چون اگه یه احمقی نظر میذاشت که مثلا عاشقتم یا دوست دارم
یکی دیگه میرفت و اونو تو وبش تهدید میکرد
قسمت نظراتم تبدیل شده بودبه خون وخونریزی چرا ؟؟
چون فکر میکردن شعرای عاشقانه مربوط به کسیه یا
یکی تو زندگی من هست و این واسم خیلی بغرنج بود که
آدمایی که همه ادعاشون میشد و همه دکتر مهندس بودن
در درونشو ن اندازه یه نخود عقل و منطق نداشتن که
اینا نوشته های مورد علاقه منه حتی یه بار یکی از اقوام نزدیک گفت
که میدون جنگ شده وبت و
این واسه من که مقبولترین دختر فامیل بودم یه فاجعه بزرگ بود
هر وقت آپ میکردم همه رو به گلی نشون میدادم
یا بابام میدونست و البته داداشمم تو بهتر کردن وبم کمکم میکرد
ولی از بس به بابام گفتن که ایشون عصبانی شدن و
گفتن این چرت و پرتارو دیگه ننویس چیزای علمی بنویس
من که میدونم تو دلت پاکه ولی اینا فقط دلشون میخواد حرف دربیارن
سطح فکرشون پایینه درک نمیکنن یا آدرسشو به کسی نده خلاصه
به پیشنهاد همه من بدبخت که عاشق وبم بودم آبرومو بر هر چیزی ترجیح دادم و
حذفش کردم یادمه داداشم چقدر حرص خورد بماند
گذشت تا اینکه پارسال درد دوری یا دلتنگی یا غم زمونه یا تنهایی
هر چی که دلتون یخواد اسمشو بذارین غلبه کرد و دوباره یه وب دیگه ساختم
از داداشم که نمیتونستم مخفیش کنم چون اولا به کمکش احتیاج داشتم
ثانیا دلم نمیومد ایندفعم هم من هم داداشم زیپ دهنمونو کشیدیم و
تا حالا جز مامان و بابام وگلی کسی از وجود این یکی خبر نداره
هر چند اونام وبو ندیدن یعنی من نمیذارم اونام حرفی ندارن
میدونن من دلم به یه وب خوشه ولی خب بازم دستم بستس
نمیتونم به خاطر داداشم احساساتمو بروز بدم
اون از من کوچولوتره خیلی جنبه خوبی نداره بشینم لاو بترکونم جلو بچه
ولی خب یه جورایی فک کنم بو برده که این شعرا و نوشته ها به یکی مربوطه
ولی از بس در مورد من خوب فکر میکنه خودشو گول میزنه
اصلا به ذهنشم خطورنمیکنه خواهرش چه احمقیه
من واسه همشون یه معصوم عاری از گناهم
از اینا گذشته خیلی آقاست
خسته شدین
بقیش بمونه



